آزمودم دل خود را به هزاران شيوه، هيچ چيزش به جز از وصل تو خشنود نكرد
لبخند بزن تازه کنی بغض (بنان) را
بخرام برآشفته کنی (فرشچیان) را

تلفیق سپیدو غــزل و پست مدرنی
انگشت به لب کرده لبت منتقدان را

معراج من این بس که دراین کوچه ی بن بست
یک جرعــــــــــــــــه تنفس بکنـــــم چادرتان را

دلتنگی حزن آور یک کهنه سه تارم
برگیرو برآشوب وبزن "جامه دران" را

ای کاش در این دهکده ی پیربسوزند
هرچه سفرو کوله و راه و چمدان را

شاید تو بیایی و لبت شــربت گیلاس
پایان بدهد این تب و تاب این هذیان را

عاروس غزل های منی بی برو برگرد
نگذارکسی بـــو ببرد این جــــریان را

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 1:12  توسط ناشناس  | 

چرا نگاه ميكني فداي چشمهاي تو
ببين چه تند مي تپم براي چشمهاي تو
هميشه فكر ميكنم دو آفتاب اشنا
نشسته توي صورتت بجاي چشمهاي تو
فقط نگاه ميكني ومن هلاك ميشوم
به حكم ظالمانه ي خداي چشمهاي تو
شبي بيا سري بزن به خوابهاي خاليم
كه پر شوم دوباره از هواي چشمهاي تو

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 1:12  توسط ناشناس  | 

بوي باران مي دهد عطر خوش ِ پيراهنت
باز افتاده است خونِ تاك ها بر گردنت

بي سبب گنجشك ها حالي به حالي نيستند
امنيت دارند با ديوار چين ِ دامنت

باغبان با خويش دارد نردبان را مي برد
گُر گرفته گونه هاي ِ وسوسه از ديدنت

آدم خاطي شدن مي ارزد آخر پيش تو
كفر نعمت مي شود با چشم پوشي از تنت

خرمن گيسويت افتاده به جان و مي شود -
باد هم آتش بيار لحظه ي دل بردنت

لحظه لحظه نيمه شب مست و هوايي مي كند
كوچه ي مهتاب را خواب خوش بوييدنت

مي روي تا دور دست دور اما پشت سر
باد مي پيچد به خود از ترس تنها ماندنت

كارش افتاده به سيلاب ِ جنونت ، جنگلم
ريشه ام را مي برد با خود غم ِ بنيان كنت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 1:11  توسط ناشناس  | 


بودن اسم تو تنها به غزل کافی نیست
تا ابد عشق تو از روز ازل کافی نیست

عاشقی واژه ی کوچک ز تمنای شما
وصف مهرت به دل شعر و مثل کافی نیست

گر مثالی زنم از طعم خوش شیرینت
مزه ی شهد گل و طعم عسل کافی نیست

کاش با بال تو هر جا به جهان میشد رفت
عاشقی با تو به یک جا و محل کافی نیست

چون هوا کاش مرا در نفست می کردی
لمس احساس تو در عمق بغل کافی نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1392ساعت 14:6  توسط ناشناس  | 


تباه توأم
خفته در ابر خيال

تباه توأم
به ورد خواهش و تمنا
ميان بستر احساس

تباه توأم
به خاكستر مانده از اشتياق
و به دود فراز يافته از آتش درخواست

تباه توأم تو
اي بركه‌ي زلال عشق
خفته به يادگار
در ديرينه‌ي ايام
تباه توأم تو...

بی‌تو نمی‌توان زیست
بي‌تو نمی‌توان مرد
بي‌تو نمی‌توان به موسیقی هستی
دل سپرد

بی‌تو
رود
بي‌آب خواهد بود
هنگام عزيمت به درياي دور
وامانده در بركه‌ي خشك

بی‌تو
تنگ خواهد بود
چاله‌ي سياه
به وقت مرگ
و بيگانه

آري
با تو تجلي است
هستي در وجود من

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 18:4  توسط ناشناس  | 


بانو ....
این واژه ها
که هر روز
در محاوره هایم
صدها بار سبک سنگین شان می کنم .

همین که
عطر احساس تو به مشام شان می خورد
شعر می شوند .....

مرا عاشقی شیدا ، فارغ از دنیا
تو کردی ، تو کردی
مرا مست و بی پروا
تو کر دی ، تو کردی

نداند کس جانا چه کردی
چه ها کردی با ما چه کردی ؟

دو چشمم را دریا ، دُرافشان
گوهرزا تو کردی ، تو کردی

روان از چشم ما گهرها
دریاها ، تو کردی ، تو کردی

نه یک دم از جورت فغان کردم
نه دستی سوی آسمان کردم

منم اکنون چون خاک راهی
غباری در شام سیاهی

اگر مهری رخشد تو آن مهری
اگر ماهی تابد ، تو آن ماهی

اگر هستی پاید ، تو هستی
اگربودی باید ، تو بودی

بی لطف و صفا
باشد به خدا

بی تو هستی ها

از دیدارت ، از رخسارت
ای جان بینم ، سرمستی ها

شمیم روح افزایی ،
مُشکی ، عودی

منیر بزم آرایی ،
چنگی ، رودی
چنگی ، رودی

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 18:3  توسط ناشناس  | 

ساقی شراب و جام کو
یارِخمارین فام کو
آن مرهم آلام کو
ساقی غم ایام کو

ساقی لب نوشین یار
آن عاشقان بی قرار
دلهای شرح از زخم خار
معشوقِ لیلی نام کو

جوی و چمن ، دشت و دمن
ققنوس ، آهوی ختن
زلف تنیده چون رسن
صیدِ رها از دام کو

مجنون بی نام و نشان
در راه لیلی جان فشان
آن زهر تنهایی چشان
جا مانده از آنام کو

آن بیستون کوه غمین
آن تیشه ی بازو خمین
آن خسروان ذو به کین
فرهاد شیرین کام کو

ساقی گذشت آن روزگار
آن خوش ضیافتهای پار
آن عشق های ماندگار
لامِ سخن تا کام کو

ساقی برو در خلوتی
بر پوش تیره خلعتی
در کن ز سر هر طلعتی
هر کو دهد آرام کو

رفته ست ز سر دیگر شرر
رود شرابی بی اثر
بشکسته از غم هر کمر
آن خوابِ خوش اوهام کو

بین هر یکی افسرده ایم
چون لاله ای پژمرده ایم
از پشت خنجر خورده ایم
یاریگر خوش نام کو

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 13:26  توسط ناشناس  | 

چه جای گل که تو لبخند می زدی با مهر
چه جای عمر که خواب خوش طلایی بود
هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 0:18  توسط ناشناس  | 

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می‌گیرد
دلم دریاست اما از تماشای تو می‌گیرد

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب
جهان رنگِ تماشا از تماشای تو می‌گیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید
طبیعت سهم خو درا از تماشای تو می‌گیرد

مگو سیاره‌ها بیهوده بر گرد تو می‌گردند
که این تکرار معنا از تماشای تو می‌گیرد

تو تنها با تماشای خود از آیینه خشنودی
دل آیینه تنها از تماشای تو می‌گیرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت 1:40  توسط ناشناس  | 

باتو،همه ي رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي کند
باتو،آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند
باتو،زمين گاهواره اي است که مرا در آغوش خود مي خواباند
ابر،حريري است که برگاهواره ي من کشيده اند
باتو، سپيده ي هرصبح بر گونه ام بوسه مي زند
باتو،نسيم هر لحظه گيسوانم را شانه مي زند
باتو،من با بهار مي رويم
باتو،من در عطر ياس ها پخش مي شوم
باتو،من درشيره ي هر نبات ميجوشم
باتو،من در هر شکوفه مي شکفم
باتو،من درمن طلوع لبخند ميزنم،درهر تندر فرياد شوق ميکشم،درحلقوم مرغان عاشق مي خوانم در غلغل چشمه ها مي خندم،درناي جويباران زمزمه مي کنم
باتو،من در روح طبيعت پنهانم
باتو،من بودن را،زندگي را،شوق را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاک خداوندي را مي نوشم
باتو،من در خلوت اين صحرا،درغربت اين سرزمين،درسکوت اين آسمان،درتنهايي اين بي کسي،
غرقه ي فرياد و خروش وجمعيتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و نسيم قاصدان بشارت گوي من اند وبوي باران،بوي پونه،بوي خاک،شاخه ها ي شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترين يادهاي من،شيرين ترين يادگارهاي من اند.
بي تو،من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه ميبينم
بي تو،رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند
بي تو،آهوان اين صحرا گرگان هار من اند
بي تو،کوه ها ديوان سياه و زشت خفته اند
بي تو،زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است که مرا در خو به کينه مي فشرد
ابر،کفن سپيدي است که بر گور خاکي من گسترده اند
بي تو،پرندگان اين سرزمين،سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند
بي تو،نسيم هر لحظه رنج هاي خفته را در سرم بيدار ميکند
بي تو،من با بهار مي ميرم
بي تو،من در عطر ياس ها مي گريم
بي تو،من در شيره ي هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهايي را که همچنان زنده خواهم ماند لمس مي کنم.
بي تو،من با هر برگ پائيزي مي افتم.بي تو،من در چنگ طبيعت تنها مي خشکم
بي تو،من زندگي را،شوق را،بودن را،عشق را،زيبايي را،مهرباني پاک خداوندي رااز ياد مي برم
بي تو،من در خلوت اين صحرا،درغربت اين سرزمين،درسکوت اين آسمان،درتنهايي اين بي کسي،نگهبان سکوتم،حاجب درگه نوميدي،راهب معبد خاموشي،سالک راه فراموشي ها،باغ پژمرده ي پامال زمستانم.
درختان هر کدام خاطره ي رنجي،شبح هر صخره،ابليسي،ديوي،غولي،گنگ وپرکينه فروخفته،کمين کرده مرا بر سر راه،باران زمزمه ي گريه در دل من،
بوي خاک،تکرار دعوتي براي خفتن من،
شاخه هاي غبار گرفته،باد خزاني خورده،پوک،همه تلخ ترين يادهاي من،تلخ ترين يادگارهاي من اند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 0:25  توسط ناشناس  | 

ساقی شراب و جام کو
یارِخمارین فام کو
آن مرهم آلام کو
ساقی غم ایام کو

ساقی لب نوشین یار
آن عاشقان بی قرار
دلهای شرح از زخم خار
معشوقِ لیلی نام کو

جوی و چمن ، دشت و دمن
ققنوس ، آهوی ختن
زلف تنیده چون رسن
صیدِ رها از دام کو

مجنون بی نام و نشان
در راه لیلی جان فشان
آن زهر تنهایی چشان
جا مانده از آنام کو

آن بیستون کوه غمین
آن تیشه ی بازو خمین
آن خسروان ذو به کین
فرهاد شیرین کام کو

ساقی گذشت آن روزگار
آن خوش ضیافتهای پار
آن عشق های ماندگار
لامِ سخن تا کام کو

ساقی برو در خلوتی
بر پوش تیره خلعتی
در کن ز سر هر طلعتی
هر کو دهد آرام کو

رفته ست ز سر دیگر شرر
رود شرابی بی اثر
بشکسته از غم هر کمر
آن خوابِ خوش اوهام کو

بین هر یکی افسرده ایم
چون لاله ای پژمرده ایم
از پشت خنجر خورده ایم
یاریگر خوش نام کو

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1391ساعت 14:31  توسط ناشناس  | 

تویی که بانوی زیبای شهر بارانی

چگونه آمده بودی مرا بسوزانی ؟


چگونه آمده بودی که عاشقم بشوی ؟

و چشم های مرا باز هم ببارانی


تویی که بیت به بیت مرا خودت گفتی

و راز غربت این شعر را نمی دانی !


همیشه جای تو در حرف های سهراب است

که حس بی مثل باغ های کاشانی


تو رازدار ستون های تخت جمشیدی

شکوه جاری هر نقش طاق بستانی


تویی که طعم عسل داشتی چرا چندی ست

به تلخ طعمی زیتون ناب گیلانی ؟


حقیقت است و من منکرش نخواهم شد

که برگزیده ای از بانوان ایرانی


نگو که خوب من از چشم هات می خوانم

ز هم صحبتیم این روزها گریزانی


تمام قافیه ها را از آن خود کردی

ببخششان به من این بیت های پایانی


ولی نه - مال خودت ، چونکه خوب میدانم

تو قهر می کنی!! ، این شعر را نمی خوانی!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 13:49  توسط ناشناس  | 

بانوی فصل های غزل! عشق ناب من!

تنهاترین ترانه ی تنها کتاب من!


وقتی درون فاصله گم می کنم تو را 

یادت چراغ جاده ی پر پیچ و تاب من


مستم نمی کند - به خدا - خاطراتمان

برگرد، ای بهانه ی مستی! شراب من!


در حسرتم ز بوسه ی تان تا که می شود

یک آسمان ستاره پر از التهاب من


خارج شد از مدار نگاهم ترانه، باز

چشمت شهاب می شود امشب، شهاب من!


رنگی بزن به کوچه و یکبار هم شده 

از آسمان پنجره بگذر به خواب من


اینبار آن پریچه ی افسانه ها تو باش

بانوی فصل های غزل! عشق ناب من


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 22:11  توسط ناشناس  | 

بانوی فصل های غزل! عشق ناب من!

تنهاترین ترانه ی تنها کتاب من!


وقتی درون فاصله گم می کنم تو را 

یادت چراغ جاده ی پر پیچ و تاب من


مستم نمی کند - به خدا - خاطراتمان

برگرد، ای بهانه ی مستی! شراب من!


در حسرتم ز بوسه ی تان تا که می شود

یک آسمان ستاره پر از التهاب من


خارج شد از مدار نگاهم ترانه، باز

چشمت شهاب می شود امشب، شهاب من!


رنگی بزن به کوچه و یکبار هم شده 

از آسمان پنجره بگذر به خواب من


اینبار آن پریچه ی افسانه ها تو باش

بانوی فصل های غزل! عشق ناب من


+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 22:11  توسط ناشناس  | 

هر نسیم از سمت دریا فکر می کردم تویی
عطر یاسی توی رویا فکر می کردم تویی

بهت و حیرانی این آیینه ها بی هیچ نیست
چشم آن سمت از تماشا فکر می کردم تویی

خلوتی گر داشتم با ماه و یا گر پچ پچی
با شقایق های صحرا فکر می کردم تویی

دست امروزم اگر خالی ز هر خورشید بود
زنگ در هر صبح فردا فکر می کردم تویی

رد پایی از اقاقی مانده هر شب روی خواب
عطر و بویی آشنا را فکر می کردم تویی

با صدایی می پرم از جا ...پی هر رد پا
هر صدا یا رد هر پا فکر می کردم تویی

عاشقم ... اما چرا مشرک خطابم می کنی ؟
خب ندیدم من خدا را ... فکر می کردم تویی

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1391ساعت 22:10  توسط ناشناس  | 

اقرأ به اسم بوسه ی تو، الذی خلق
لبهای تو خداست! نشسته ست جای حق!

تو جای روح، بوسه به شعرم دمیده ای
اینگونه برگزیده شدم بین ماخَلَق

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 0:31  توسط ناشناس  | 

نگذار باز از سفرت بی‌خبر مرا
یک بار هم اگر شده با خود ببر مرا

شکر خدا که گریهٔ سیری نصیب شد
هربار تشنه کرد غم‌ات بیشتر مرا

سر را به دامنت بگذارم اگر، سر است
دامن چو می‌کشی، به چه کار است سر مرا

آه‌ای خیال دور که آواره‌ات شده‌ام
یک شب بیا به خانهٔ خوابت، ببر مرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 18:42  توسط ناشناس  | 

اســـم تـو قشنگ ترین قصه برای گفتنه

اســم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه

غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم

بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه

لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو

مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه

داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو

کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه

تو چی هستی ؟

تو چی هستی که تماشا کردنت

مثل پر به آسمون گشودنه

تو کی هستی ؟

تو کی هستی که تمام لحظه ها

بی تو بودن ، مثل با تو بودنه

زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات

جنگل جادویی در به دری های منه

گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه

زنجیر سیاه موندن برای پای منه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 18:42  توسط ناشناس  | 

امشب تمام لحظه های من از آرزو پر است


ذهن ام به شوق دیدنت از گفتگو پُر است


در کوچه های شب گرفته ی این خاطرات دور


دل ، با هزار دلهره از جستجو پُر است


آهسته پا به صحن حیاط دلم گذار


در شهر ما حرامی و بی آبرو پُر است


نام مرا بلند نگو ، زیر لب بخوان


اینجا حسود ، تنگ نظر ، یاوه گو پُراست


با خود شراب و شمع نیاور که این مکان


از عشق روشن است وٍَ می در سبو پُراست


تو بسته ای به رسم هدیه نیاور که سالهاست


یک بسته بغض ، تحفه ی تو در گلو پُر است

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 11:41  توسط ناشناس  | 


آه ازین دقیقه‌های بی تو منتظر
در عبور رودهای جاری فصول

در میان بادهای بی وزش
روی لحظه‌ی طلاییِ طلوع

آه ازین دردهای بی تو ناتمام
شکل کوه‌هایِ استوارِ پرشکوه

رنگِ آفتابِ مانده پشت ابر
خالی و پر و سربه‌سر ستوه

آه ازین سال‌های بی تو بی بهار
رشد کرده از میان عصرهای بی غروب

راه رفته روی برگ‌های خشک
بازمانده از تلاطم حضور

ای دریغ از توی شکفته بی تو در خیال
ای دریغ از من شکسته بی تو در سکوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 16:19  توسط ناشناس  | 

با توام!

تو که حرف میان نام کوچکت شبیه اسم ساده من است

  ـ گفت: " ما را دست در دست هم در حال قدم زدن دید. "

ـ گفتم: " دُرُست "

  ـ گفت: " ما را در آغوش هم در حال نوازش دید. "

ـ گفتم: " دُرُست "

  ـ گفت: " بوسه من روی پیشانی تو آغاز خیانت بود. "

ـ گفتم: " دُرُست "

انکار که نکردم!

حالا هم سر آن دارم تا گلوی عشق را

در این عذاب آسیمه ببوسم اما...

.

.

اما نیستی تا اضطرابِ جهان را

کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم

اما نیستی تا شب تشویش هر شبِ خویش را

در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم

اما نیستی تا در دهان داس بِرویَم و

در پریشانی شعله پَرپَر شوم

اما نیستی...

   ( خدایا این بُغض بی قرار که فرصت نمی دهد! )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت 16:5  توسط ناشناس  | 

از دوری او زار و نزارم به که گویم

از هجر رخش تاب ندارم به که گویم

 

گویند ز مجنون روش عشق بیاموز

دیوانه چو فرهاد زمانم به که گویم

 

یک گلستان بدیدم روی او آمد به یاد

دلبسته ی آن روی چو ماهم به که گویم

 

هر شبم رویای او بینم که شمع محفل است

من چو پروانه پر و بال  بسوزم به که گویم

 

خواهم که ببینم رخ او تا که شوم مست

از گونه اش یک ب.....ه  بچینم به که گویم

 

شوریده به پایان ببر این قصه ی دوری

اندوه برآن چهره زیباش  نخواهم به که گویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 18:4  توسط ناشناس  | 

و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند
نه ،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:12  توسط ناشناس  | 

رفتم از کوی تو اما دلم آنجاست هنوز
دل حسرت زده ام محو تماشاست هنوز

یاد روی تو چو مهری که فروزش دارد
مایه ی روشنی چشم و دل ماست هنوز

هوس و شور و نشات از دل من رفته ولی
عشق و امید و تمنای تو بر جاست هنوز

رفتی از دیده ولی از دل دریا نروی
که دل و دیده به یاد تو گوهر زا ست هنوز

رفتم از کوی تو اما دلم آنجاست هنوز
دل حسرت زده ام محو تماشاست هنوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:12  توسط ناشناس  | 

هرچه هست جز تقدیری که منش می‌شناسم، نیست!
دست‌هایم را برای دست های تو آفریده اند
لبانم را برای یادآوری بوسه، به وقت آرامش.
هی بانو! سادگی، آوازی نیست که در ازدحام این زندگان زمزمه اش کنیم.
هرچه بود، جز تقدیری که تو را بازت به من می‌شناسد
نشانی نیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:12  توسط ناشناس  | 

به سر افکنده مرا سایه ای از تنهایی
چتر نیلوفر این باغچه ی بودایی

بین «تنهایی» و من راز بزرگی ست بزرگ
هم از آنگونه که در بین تو و «زیبایی»

آفتابا! تو و آن کهنه درنگت در روز
من شهابم، من و این شیوه ی شب پیمایی

بوسه ای دادی و تا بوسه ی دیگر هستم
کس شرابی نچشیده ست بدین گیرایی

تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از «شیدایی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:11  توسط ناشناس  | 

شيرين من
ببين...!
ببين كه كوه چه كودكانه مي گريد
در زير فرياد هاي تيشه ام
و سنگ ريزه ها
بسان اشك هايي الماسين
بر صورت چروكينش
غلط مي خورند

شيرين من
تاوان اين عشق را
كوه نيز داده است
بدان هنگام كه در روياي نيمه شب اش
تصويري از چشمان تو را ديده
و از آن زمان
هرگاه كه نامت را فرياد زدم
كوه نيز از پي من
عاشقانه صدايت كرد

شيرين من
حجم سبز بودنت را
كابوس تيره ي زمستان پر كرده است
و من چه ارام و بي صدا
به نظاره نشسته ام
شكفتن شكوفه هاي نبودنت را
در بهار تنهايي خويش

شيرين من
هر جا كه هستي خوش باش
من از هر دوري
باز هم
شب ها روياي تو را مي بينم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:11  توسط ناشناس  | 

چه قدر دست تو با دست من محبت كرد / و انحناي لبت بوسه را رعايت كرد 

من از تو با شب و باران و بيشه ‌ها گفتم / و هر كه از تو شنيد از بهار صحبت كرد 

كتاب چشم مرا خط به خط بخوان، بانو!/ كه تاب موي تو را مو به مو روايت كرد 

سرودن از تو شبيه نوشتن وحي است / و آيه آيه تو را مي شود تلاوت كرد‌: 

الم تري... كه غزل كيف مي كند با تو!؟/ تنت ارم شد و من را به باغ دعوت كرد 

به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند / و بعد رو به تو قامت كه بست‌، نيت كرد: 

منم مسافر چشمت! مرا شكسته نخواه!/ و نيت غزلي در چهار ركعت كرد! 

ركوع كرد... و تسبيح هاش پاره شدند!/ و مهر را به سجودي هزار قسمت كرد! 

قنوت خواند: خدايا! چرا عذاب النار؟!/ كه آتشم به تمام جهان سرايت كرد 

و بي عذاب ترين عشق، آتشي شد كه / فرشتگان تو را نيز غرق لذت كرد 

تشهد‌: اشهد ان بوسه ات دو جام شراب!/ و اشهد كه لبانم به جام عادت كرد! 

سلام بر تو كه باران به زير چتر تو بود / سلام بر تو كه خورشيد هم سلامت كرد 

غزل تمام؛ نمازش تمام؛ دنيا مات!/ سكوت بين من و واژه ‌ها سكونت كرد 

و تو بلند شدي تا انار بشكوفد / دعاي قلب مرا بوسه ات اجابت كرد 

غزل به روي لبت شادمانه مي رقصيد / و هر كسي كه شنيد از بهار صحبت كرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:10  توسط ناشناس  | 

کیستی که من اینگونه به‌اعتماد نامِ خود را با تو می‌گویم کلیدِ قلبم را در دستت می‌گذارم نانِ شادی‌ هایم را با تو قسمت می‌کنم به کنارت می‌نشینم و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب می‌روم؟ کیستی که من اینگونه به جد در دیارِ رؤیاهای خویش با تو درنگ می‌کنم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:9  توسط ناشناس  | 

لعنت به شما , که جز عشق جنون آسا. همه چیز این جهان شما جنون آساست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 1:9  توسط ناشناس  |